تبليغاتX
یک فرشته خوشبخت


یک فرشته خوشبخت

 

پنجره رو که باز میکنم یه سرما دلپذیری تمام نفسم رو پر میکنه و شور و شعفی که از دیدن برف تو تموم وجودم لبریز میشه . خدایا شکرت با این شهر و درختاش چه کردی که اینقدر زیبا  شدن . همه چیز سفید سفید . به این فکر میکنم که هر چیرو بخوای پنهان کنی سریعا می تونی خیلی زیبا بپوشنی اونم سفید!!

سفید چه معناهایی که نداره !!!

منم عاشق رنگ سفیدم  و عاشق خدای خودم!

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 8:25 توسط راراز| |

 

الان یه چند ماهه منو همسری جونم خودمونو زدیم به خنث . نه خرج می کنیم نه مهمونی میدیم نه مثل سابق میرم شام بیرون . نه لباس انچنانی میگیریم ولی وقتی نگاه می کنیم می بینیم در نقطه صفر فقط داریم در جا می زنیم . خدایی یا ما خیلی  بی برنامه ایم  که اینطور نیست و  من تمام حساب کتاب دستمه یا حقوقها خیلی بی برکت هستند . واقعا گیج شدم .

دیروز رفتیم برا تشک تخت آخه تشک تختمون جنس مرغوبی نبود و چاله چوله شده . رفتیم نمایندگی خوشخواب . خیلی گرون بدترین تشکش ۳۰۰ تومن یعنی این ماهم پس انداز یوخدی!!! از یه طرفم ماشینمون روکش میخواد و زیر پایی اونم همسر جان می فرمان حداقل ۳۰۰ میخواد . احتمالا خودمونو خلاص کنیم و هر دوتاشون رو این ماه بخریم از یه طرف ۲۵ ام همین  ماه هم ۳۵۰ تومن چک داریم . دو تا قسط ۱۰۰ و ۱۲۰ داریم . حالا ما میمونیم و ۳۰۰ تا آخر برج!!!! خدایا اونا که شغل ثابت ندارن چیکار میکنن . دوست دارم بدونم شما خرجاتون چطوریه . ماهیانه

چقدر خرج خونه میکنید ؟

چقدر خرج ماشین میکنید؟

چقدر خرج لباس میکنید ؟

چقدر خرج تفریح میکنید؟

و .............

اگه آقایی هم مسیرش به وبلاگم خورد نظرشو بگه چرا که من معتقدم مردها بهتر میتونن مدیریت پولی داشته باشن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:33 توسط راراز| |

 

چقدر خوبه که ادم وقتی نگاه کنه به زندگیش ببینه خودشو شوهرش دارن از لحظه به لحظه زندگیشون استفاده میکنن . حالا من این حسو پیدا کردم و خیلی خوشحالم . شاید درس خوندنم نتیچه نده و یا خیلی چیزهای دیگه که دارم برنامه می ریزم هرگز اتفاق نیفته ولی این حس بهم ارامش میده . شاید بعد از چندین سال دارم دوباره این حسو تجربه می کنم . خدایا شکرت

دیروز همسری زنگ زد به صابخونمون و گفت برا سال بعد چه نظری داری و اونم گفته بود با همین ۸ تومن رهنی که نشستین یکسال دیگه هم بشینید . بنابراین این خونه بودنمون میشه سه سال . منو  همسری خیلی خوشحالیم چرا که یه مثل چینی میگه ۳ بار اسباب کشی مصادف با یکبار اتش سوزی لوازم از اونجا که من لوازم منزلمون رو خیلی می دوستم  راضی به داغون شودنشون نیستم .

حالا یه حساب کتاب سر انگشتی با هم کردیم دیدیم به احتمال ۸۰ در صد بتونیم پایان سال ۱۳۸۹ بتونیم یه خونه بخریم . خدایا من یه خونه نقلی نمیخوانم یه خونه بزرگ و خوشمل تو سرنوشتمون بذار . تا سال ۸۹ ما میتونیم با وام و .. یه ۶۰ تومنی جور کنیم ولی نمی دونم با ۶۰ تومنم که خونه نمیدم ولی اینبار هم دوباره به خدا می سپارم خودش کارارو راست وریس کنه و مطمئنم این کارم انجام میده . مامانم اینا اصرار دارن بریم طبقه بالای خونشون! خونشون هم خیلی بزرگه و خوبه . بعد از مریضی مامانم خیلی دلم میخواد هر روز ببینمش و به کاراش برسم میترسم یه موقع حسرت بخورم که چرا بهش نرسیدم . اینروزها خیلی دلم براش تنگ میشه ولی واقعا نمی تونم زیاد برم پیشش . ولی همسری به هیچ عنوان راضی نیست بریم اونجا البته اونم دلایل خودشو داره . مامانم یکم موشک هایی که تو زندگی پرتاپ میکنه قوی عمل میکنه و همسری هم از این موضوع نگرانه که اگه بریم اونجا سر دو ماه باید بریم محضر بگذریم!!

دیروز دوباره جو گیر شدم و یه تغییراتی تو خونه دادم چرا که حالا حالا اینجا هستیم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 9:34 توسط راراز| |

 

استادمون تو دانشگاه همه رو ترغیب کرده بود که یه همایش تخصصی  تشکیل بدن و مقاله تخصصی ارائه بدن . بچه درسخونها جمع شدیم و شروع کردیم به رقابت . من سخترین موضوع رو برا ارائه انتخاب کردم . کلی خودمو کشتم و فسفر سوزوندم و بلاخره رتبه سوم رو کسب کردم . خیلی برام شیرین بود که تو رشته تخصصی خودم البته با کمک های زیاد استادم تونسته بودم مقاله ای ارایه بدم . بعد دو ماه کنفرانس تو مشهد بود و من مقاله ام رو فرستادمو قبول شدو من رفتم مشهد برای ارائه.

.اما دیروز رفتم پیش همون استاد !!! همسری بنده خدا با هزار بدبختی ساعتاشو برام گیر اورده بود . منو که دید کاملا یادش رفته بود . گفتم سلام استاد وسلام دادو گفتم ببخشید میتونم وقتتونو بگیرم یه دفعه گفتم سر من مثل یه خمره شده ( از خستگی و تدریس بی وقفه ) لطف کنید بیرون بمونید !! بعد یه ۱۰ دقیقه ای دیگه اومد بیرون و گفت خانم فلانی ؟ شما تو فلان جا بودی یادم هست اونموقع مانتویی بودی ولی الان !!! حسابی یادش بود و کلی ازم پرسید چی میکنی و از فلانی چه خبر و مشکلت رو بگو . منو دعوت کرد تو دفتر و گفت بفرمایید بشینید

بهش گفتم موضوع میخوام برا مقاله و یه هو رفت تو فکر و گفت خانم رارازشما  چیز سختی میخواید و بعد از هزار منو من ! منو پاس دادن به استاد دیگه ای و گفت شمارتو بده اگه موضوعی رو پیدا کردم بهت زنگ میزنم  و اما در آخر بهم گفت میدونی خانم فلانی شما راه رو بیراهه داری میری و این مسیری رو که در پیش گرفتی به جز اتلاف وقت چیز دیگری نیست . اگه واقعا میخوای بیای توی این وادی باید بتونی بیای تو ارشد . درستو ادامه بدی .

حرفاش برام تلنگری بود چرا که خودم رو خیلی پوچ و بی مصرف دیدم که اینقدر وقت رو از دست دادم .

 با همسری اومدیم خونه . سر منم دقیقا مثل سر استاد یه خمره شده بود و داشت از درد میترکید و من فقط و فقط داشتم به حرفاش فکر میکردم!!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 8:34 توسط راراز| |


Design By : Night Skin