پنجره رو که باز میکنم یه سرما دلپذیری تمام نفسم رو پر میکنه و شور و شعفی که از دیدن برف تو تموم وجودم لبریز میشه . خدایا شکرت با این شهر و درختاش چه کردی که اینقدر زیبا شدن . همه چیز سفید سفید . به این فکر میکنم که هر چیرو بخوای پنهان کنی سریعا می تونی خیلی زیبا بپوشنی اونم سفید!! سفید چه معناهایی که نداره !!! منم عاشق رنگ سفیدم و عاشق خدای خودم! الان یه چند ماهه منو همسری جونم خودمونو زدیم به خنث دیروز رفتیم برا تشک تخت آخه تشک تختمون جنس مرغوبی نبود و چاله چوله شده . رفتیم نمایندگی خوشخواب . خیلی گرون بدترین تشکش ۳۰۰ تومن یعنی این ماهم پس انداز یوخدی!!! از یه طرفم ماشینمون روکش میخواد و زیر پایی اونم همسر جان می فرمان حداقل ۳۰۰ میخواد . احتمالا خودمونو خلاص کنیم و هر دوتاشون رو این ماه بخریم از یه طرف ۲۵ ام همین ماه هم ۳۵۰ تومن چک داریم . دو تا قسط ۱۰۰ و ۱۲۰ داریم . حالا ما میمونیم و ۳۰۰ تا آخر برج!!!! خدایا اونا که شغل ثابت ندارن چیکار میکنن . دوست دارم بدونم شما خرجاتون چطوریه . ماهیانه چقدر خرج خونه میکنید ؟ چقدر خرج ماشین میکنید؟ چقدر خرج لباس میکنید ؟ چقدر خرج تفریح میکنید؟ و ............. اگه آقایی هم مسیرش به وبلاگم خورد نظرشو بگه چرا که من معتقدم مردها بهتر میتونن مدیریت پولی داشته باشن چقدر خوبه که ادم وقتی نگاه کنه به زندگیش ببینه خودشو شوهرش دارن از لحظه به لحظه زندگیشون استفاده میکنن . حالا من این حسو پیدا کردم و خیلی خوشحالم . شاید درس خوندنم نتیچه نده و یا خیلی چیزهای دیگه که دارم برنامه می ریزم هرگز اتفاق نیفته ولی این حس بهم ارامش میده . شاید بعد از چندین سال دارم دوباره این حسو تجربه می کنم . دیروز همسری زنگ زد به صابخونمون و گفت برا سال بعد چه نظری داری و اونم گفته بود با همین ۸ تومن رهنی که نشستین یکسال دیگه هم بشینید . بنابراین این خونه بودنمون میشه سه سال . منو همسری خیلی خوشحالیم چرا که یه مثل چینی میگه ۳ بار اسباب کشی مصادف با یکبار اتش سوزی لوازم حالا یه حساب کتاب سر انگشتی با هم کردیم دیدیم به احتمال ۸۰ در صد بتونیم پایان سال ۱۳۸۹ بتونیم یه خونه بخریم . خدایا من یه خونه نقلی نمیخوانم یه خونه بزرگ و خوشمل تو سرنوشتمون بذار . تا سال ۸۹ ما میتونیم با وام و .. یه ۶۰ تومنی جور کنیم ولی نمی دونم با ۶۰ تومنم که خونه نمیدم ولی اینبار هم دوباره به خدا می سپارم خودش کارارو راست وریس کنه و مطمئنم این کارم انجام میده . مامانم اینا اصرار دارن بریم طبقه بالای خونشون! خونشون هم خیلی بزرگه و خوبه . بعد از مریضی مامانم خیلی دلم میخواد هر روز ببینمش و به کاراش برسم میترسم یه موقع حسرت بخورم که چرا بهش نرسیدم . اینروزها خیلی دلم براش تنگ میشه ولی واقعا نمی تونم زیاد برم پیشش . ولی همسری به هیچ عنوان راضی نیست بریم اونجا البته اونم دلایل خودشو داره . مامانم یکم موشک هایی که تو زندگی پرتاپ میکنه قوی عمل میکنه دیروز دوباره جو گیر شدم و یه تغییراتی تو خونه دادم چرا که حالا حالا اینجا هستیم . استادمون تو دانشگاه همه رو ترغیب کرده بود که یه همایش تخصصی تشکیل بدن و مقاله تخصصی ارائه بدن . بچه درسخونها جمع شدیم و شروع کردیم به رقابت . من سخترین موضوع رو برا ارائه انتخاب کردم . کلی خودمو کشتم و فسفر سوزوندم و بلاخره رتبه سوم رو کسب کردم . خیلی برام شیرین بود که تو رشته تخصصی خودم البته با کمک های زیاد استادم تونسته بودم مقاله ای ارایه بدم . بعد دو ماه کنفرانس تو مشهد بود و من مقاله ام رو فرستادمو قبول شدو من رفتم مشهد برای ارائه. .اما دیروز رفتم پیش همون استاد !!! همسری بنده خدا با هزار بدبختی ساعتاشو برام گیر اورده بود . منو که دید کاملا یادش رفته بود . گفتم سلام استاد وسلام دادو گفتم ببخشید میتونم وقتتونو بگیرم یه دفعه گفتم سر من مثل یه خمره شده ( از خستگی و تدریس بی وقفه ) لطف کنید بیرون بمونید !! بهش گفتم موضوع میخوام برا مقاله و یه هو رفت تو فکر و گفت خانم راراز حرفاش برام تلنگری بود چرا که خودم رو خیلی پوچ و بی مصرف دیدم که اینقدر وقت رو از دست دادم . با همسری اومدیم خونه . سر منم دقیقا مثل سر استاد یه خمره شده بود و داشت از درد میترکید و من فقط و فقط داشتم به حرفاش فکر میکردم!!!
. نه خرج می کنیم نه مهمونی میدیم نه مثل سابق میرم شام بیرون .
نه لباس انچنانی میگیریم ولی وقتی نگاه می کنیم می بینیم در نقطه صفر فقط داریم در جا می زنیم . خدایی یا ما خیلی بی برنامه ایم
که اینطور نیست و من تمام حساب کتاب دستمه یا حقوقها خیلی بی برکت هستند . واقعا گیج شدم . ![]()
![]()
خدایا شکرت
از اونجا که من لوازم منزلمون رو خیلی می دوستم راضی به داغون شودنشون نیستم .
و همسری هم از این موضوع نگرانه که اگه بریم اونجا سر دو ماه باید بریم محضر
بگذریم!!
![]()
بعد یه ۱۰ دقیقه ای دیگه اومد بیرون و گفت خانم فلانی ؟ شما تو فلان جا بودی یادم هست اونموقع مانتویی بودی ولی الان !!! حسابی یادش بود و کلی ازم پرسید چی میکنی و از فلانی چه خبر و مشکلت رو بگو . منو دعوت کرد تو دفتر و گفت بفرمایید بشینید
شما چیز سختی میخواید و بعد از هزار منو من ! منو پاس دادن به استاد دیگه ای و گفت شمارتو بده اگه موضوعی رو پیدا کردم بهت زنگ میزنم
و اما در آخر بهم گفت میدونی خانم فلانی شما راه رو بیراهه داری میری و این مسیری رو که در پیش گرفتی به جز اتلاف وقت چیز دیگری نیست
. اگه واقعا میخوای بیای توی این وادی باید بتونی بیای تو ارشد . درستو ادامه بدی .
| Design By : Night Skin |
